روزي دو شتر بزرگ و چاق براي رسول خدا (صلي الله عليه و آله) هديه آوردند.حضرت به اصحاب خود فرمود: آيا كسي هست در ميان شما كه دو ركعت نماز بخواند و در قيام و ركوع و سجود و وضو و خشوع اهتمام به امور دنيا نداشته و در قلب او فكر دنيا نبوده باشد تا من يكي از اين دو شتر را به او بدهم؟ كسي جواب نگفت. سه مرتبه اين جمله را فرمود. كسي جواب او را ند اد مگر علي بن ابيطالب (عليه السلام) برخاست و عرض كرد يا رسول الله من ميخوانم و از اول نماز تا آخر چيزي از دنيا به خاطرم راه نداده فكر دنيا را نميكنم.
رسول خدا: بخوان. علي نماز را خوانده و تمام كرد. جبرئيل نازل شد و عرض كرد يا رسول الله يكي از دو شتر را به علي بده.
رسول خدا: من با علي شرط كرده بودم چيزي از دنيا به قلبش راه ندهد ولي علي در سلام نماز به خاطرش آورد من كدام يكي را بگيرم بزرگش را يا چاقش را.
جبرئيل: يا محمد خداوند ميفرمايد كه علي فكر ميكرد بزرگ را بگيرم يا چاقرا گرفته قرباني كنم و در راه خدا صدقه بدهم و اين فكر علي در سلام نماز براي خدا بود، نه براي دنيا. رسول خدا يك شتر از آن دو شتر را به علي (عليه السلام) داد.
مناقب، ج1، ص302.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:28  توسط لیلا زارع
|
هر روز
شیطان لعنتی
خط های ذهن مرا
اشغال می كند
هی با شمارههای غلط ، زنگ میزند، آن وقت
من اشتباه می كنم و او
با اشتباه های دلم
حال می كند.
دیروز یك فرشته به من میگفت:
تو گوشی دل خود را
بد گذاشتی
آن وقت ها كه خدا به تو میزد زنگ
آخر چرا جواب ندادی
چرا بر نداشتی ؟!
یادش به خیر آن روزها
مكالمه با خورشید
دفترچههای ذهن كوچك من را
سرشار خاطره می كرد
امروز پاره است
آن سیم ها
كه دلم را
تا آسمان مخابره می كرد .
با من تماس بگیر ، خدایا
حتی هزار بار
وقتی كه نیستم لطفا پیام خودت را
روی پیام گیر دلم بگذار
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:27  توسط لیلا زارع
|
مردي كه همسرش را از دست داده بود ، دختر سه ساله اش را بسيار دوست مي
داشت . دخترك به بيماري سختي مبتلا شد ، پدر به هر دري زد تا كودك سلامتي
اش را دوباره به دست آورد ، هرچه پول داشت براي درمان او خرج كرد ولي
بيماري جان دخترك را گرفت و او مرد .
پدر در خانه اش را بست و گوشه گير شد . با هيچكس صحبت نمي كرد و سركار نمي
رفت . دوستان و آشنايانش خيلي سعي كردند تا او را به زندگي عادي برگردانند
ولي موفق نشدند .
شبي پدر روياي عجيبي ديد . ديد كه در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان كوچك
در جاده اي طلايي به سوي كاخي مجلل در حركت هستند .
هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان بجز يكي روشن بود . مرد وقتي
جلوتر رفت و ديد كه فرشته اي كه شمعش خاموش است ، همان دختر خودش است . پدر
فرشته غمگينش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد ، از او پرسيد : دلبندم ،
چرا غمگيني ؟ چرا شمع تو خاموش است ؟
دخترك به پدرش گفت : بابا جان ، هر وقت شمع من روشن مي شود ، اشكهاي تو آن
را خاموش مي كند و هر وقت تو دلتنگ مي شوي ، من هم غمگين مي شوم .
پدر در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود ، از خواب پريد
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:25  توسط لیلا زارع
|
درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور میكرد.
چشمش به شاه افتاد با دست اشارهای به او كرد.
كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند.
كریم خان گفت: این اشارههای تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم.
ان كریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه میخواهی؟
درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت.
خریدار قلیان كسی نبود جز كسی كه میخواست
نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد.
پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد.
روزگاری سپری شد. درویش جهت تشكر نزد خان رفت.
ناگه چشمش به قلیان افتاد. با دست اشارههایی به كریم خان زند كرد
و گفت: نه من كریمم نه تو. كریم فقط خداست،
که جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست.
+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 21:23  توسط لیلا زارع
|
انديشه و انگاره اي که نتواند آينده اي زيبا را مژده دهد ناتوان و بيمار است .
(( ارد Orod ))
انديشه کردن که چه بگويم به از اينکه بگويي چرا گفتم .
سعدي
اميد در زندگي بشر آنقدر اهميت دارد که بال براي پرنده! .
آرتور شوپنهار
آنجا که بيم و هراس سايه افکند شادي را جايي نسيت! .
ارنست اپيکور
آنچه هستيد شما را بهترمعرفي مي کند تا آنچه مي گوييد .
(( بزرگمهر Bozorgmehr ))
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:46  توسط لیلا زارع
|
امام علی علیه السلام
می فرمایند :
بگذاريد وبگذريد.ببينيد ودل نبنديد.چشم بياندازيدودل نبازيدكه دير يازود بايد گذاشت وگذشت.
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:45  توسط لیلا زارع
|
اگر با خونسردی گناهان کوچک را مرتکب شدیم ،
روزی می رسد که بدترین گناهان را هم بدون خجالت و پشیمانی مرتکب می شوبم .
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:44  توسط لیلا زارع
|
روزی آیة الله قاضی یکی از شاگردانش را می بیند که روز به روز رنگش زرد و لاغرتر می شود. از ایشان می پرسد که چکار می کنی که این طور می شوی؟
جواب می دهد هر شب یک ختم قرآن می کنم و تقریباً خواب ندارم. ایشان می فرماید: از امشب فکر کن من در مقابلت نشسته ام و قرآن بخوان. آن شخص فردا آمد و گفت: بیشتر از یک جزء نتوانستم بخوانم. بعد از چند روز می فرماید که : خیال کن در مقابل امام زمان می خوانی یا پیغمبر صلی الله علیه وآله یا علی علیه السلام. فردا آمد و گفت: « هر چه کردم نتوانستم بیش از یک حزب بخوانم » و بعد از چند روز می فرماید که: خیال کن در مقابل خدا می خوانی ، می گویند آن جوان از اول قرآن شروع نموده بود و در ایاک نعبد و ایاک نستعین مانده بود و همان شب از دنیا رفت.
«لطایف الواعظین/ مهدی شیخ الاسلامی/ ج۴/ص۱۰۶»
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 9:44  توسط لیلا زارع
|
آدمی اسطرلاب حق است،اما در این میانه ستاره شناسی باید که بتواند از اسطرلاب بهره بگیرد.
سبزی فروش یا بقال ،اگر هم اسطرلابی داشته باشد،چه بهر ه ای می تواند از آن ببرد؟
اوازستاره ها وسیاره ها راز چرخش وچگونگی آنها چه می داند؟
پس اسطرلاب برای ستاره شناس سودمند است.
همانگونه که این اسطرلاب های مسین آینه ی آسمان هایند،هستی آدمی نیز اسطرلاب خداوند است .
اوخود را به آدمی آشنا کرده وشناسانده است.
پس هر آدمی می تواند با اسطرلاب هستی خویش ،خداوند را به تماشا بنشیند،چراکه این آینه هرگز از پرتو اوخالی نخواهد بود.
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 22:43  توسط لیلا زارع
|
مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”
مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت،
از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.
جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !
مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .
نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .
قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .
گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !
و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !
مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !
صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :
مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است.
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:43  توسط لیلا زارع
|
ملا نصرالدین هر روز در بازار گدایی میکرد و مردم با نیرنگی٬ حماقت او را دست میانداختند. دو سکه به او نشان میدادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره. اما ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد میآمدند و
دو سکه به او نشان می دادند و ملا نصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب میکرد. تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملا نصرالدین را آنطور دست میانداختند٬ ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند٬ سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت میآید و هم دیگر دستت نمیاندازند. ملا نصرالدین پاسخ داد: ظاهراً حق با شماست٬ اما اگر سکه طلا را بردارم٬ دیگر مردم به من پول نمیدهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آنهایم. شما نمیدانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آوردهام.
«اگر کاری که می کنی٬ هوشمندانه باشد٬ هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند.»
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:43  توسط لیلا زارع
|
حسن نامی وارد دهی شد و در مکانی که اهالی ده جمع شده بودند نشست و بنای گریه گذاشت.
سبب گریهاش را پرسیدند، گفت: من مردغریبی هستم و شغلی ندارم برای بدبختی خودم گریه میکنم،
مردم ده او را به شغل کشاورزی گرفتند.
شب دیگر
دیدند همان مرد باز گریه میکند، گفتند حسن آقا دیگر چه شده؟
حالا که شغل پیدا کردی، گفت: شما همه منزل و ماءوا مسکن دارید و میتوانید خوتان
را از سرما
و گرما حفظ کنید ولی من غریبم و خانه ندارم برای همین بدبختی گریه میکنم.
بار دیگر اهالی ده همت کردن و برایش خانهای تهیه کردند و وی را در آنجا جا دادند.
ولی شب باز دیدند دارد گریه میکند. وقتی علت را پرسیدند
گفت: هر کدام از شماها همسری دارید ولی من تنها در میان اطاقم میخوابم.
مردم این مشکل او را نیز حل کردند و دختری از دختران ده را به ازدواج او در آوردند.
ولی باز شب هنگام حسن آقا داشت گریه میکرد. گفتند باز چی شده،
گفت: همه شما سید هستید و من در میان شما اجنبی هستم.
به دستور کدخدا شال سبزی به کمر او بستند تا شاید از صدای گریه او راحت شوند
ولی با کمال تعجب دیدند او شب باز گریه میکند، وقتی علت را پرسیدند
گفت: بر جد غریبم گریه میکنم و به شما هیچ ربطی ندارد!!!
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:42  توسط لیلا زارع
|
کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده
نامه شماره یک
سلام خدای عزیز
اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی
بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.
نامه شماره دو
سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.
نامه شماره سه
سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی
بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.
بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزدید ) و از کلیسا فرار کرد.
بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.
نامه شماره چهار
سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.
بابی
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:42  توسط لیلا زارع
|
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدايش اعتراضی بود که در گوش زمين می پيچيد.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ از کائنات گله داشت.کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازيبايی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود . کلاغ غمگينانه گفت : کاش خداوند این لکه سياه را از هستی می زدود و بالهايش را می بست تا ديگر آواز نخواند.
خدا گفت : صدايت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نيست. فرشته ها با صدای تو به وجد می آيند . سياه کوچکم! بخوان ! فرشته ها منتظر هستند. و کلاغ هيچ نگفت .
خدا گفت : سياه چونان مرکب که زيبايی را از آن می نويسند و تو اين چنين زيبايی ات را بنويس و اگر نباشی جهان من چيزی کم دارد. خودت را از آسمانم دريق نکن. و کلاغ باز خاموش بود.
خدا گفت : بخوان! برای من بخوان. اين منم که دوستت دارم سياهی ات را و خواندنت را.
و کلاغ خواند. اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد."
+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 21:39  توسط لیلا زارع
|
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد که ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را که چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
دید نزدیک است که بیفتد و دست و پایش بشکند.
در حال مستاصل شد....
از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:
ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
قدری باد ساکت شد و چوپان به
شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا کرده و خود را محکم گرفت.
گفت:
ای امام زاده خدا راضی نمی شود که زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:12  توسط لیلا زارع
|
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه میدهد. دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران است. لطفاً آمین بگوئید:....
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / ۵ ساله)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:11  توسط لیلا زارع
|
خدایا:::::::::
پروردگارا، مهربانا ...
مرا در آغوش امن خود بگیر و با من حرف بزن
مرا سرشار از آرامش خود کن
مرا در نور خود شستشو بده
بیهودگی سایه ها، نارضایتی ها، آرزوها، آزردگی ها، افکار نابجا
و هر آنچه را تصور میکنم خودم ساخته ام
و مرا از تو جدا کرده است به من نشان بده
من به آن محتاجم
تا خود را آنگونه ببینم که تو مرا میبینی
تا خود را آنطور بشناسم که تو برای همیشه مرا آنگونه شناخته ای
تا خود را آنجا پیدا کنم که تو آنجا باشی و من
در عشق تو، در آغوش تو، در خانه ی امن تو
و هر زمان کنار تو احساس امنیت کنم
آری...
مرا دگر تابی نیست، قراری نیست
دوباره دلتنگم...
حتی بیشتر از گذشته ها
ولی این بار، دگر دلی برای شکسته شدن نمانده
و غروری برای به باد دادن نیز،
مرا به سرای آرامش نپذیرفت.
دیری نپایید که مرا از آن پیله کوچک شادمانی ام بیرون راند.
دوباره در طوفان سرگردانم، دیگر پناهی نیست
+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 21:8  توسط لیلا زارع
|
پروانه با شمع معنا پیدا میکند و بلبل معنای رمزی است که دیوار های شهر عشق از گل آموخته اند !کره خاکی بی آسمان،دریای وحشت است خالی از آب که تشنگان را می فریبد.
تا دیروز مردی در میان ما بود که در عبور دستان پر مهرش ، نور می تراوید بر جان
خسته ی ما.دریغا که دیگر آن دستان پر مهر،سینه ی آسمان را به حضور خویش نمی شکافد.
ای آشنای او و مسافر راه عشق،تو اعلان حضور کن. خواهی دید که پروانه های شیدا به سوی تو خواهند آمد .پروانه هایی که در خاک های گرم جنوب و قله های غنوده در برف غرب کشور خفته اند.
ای پنهان از چشم عشاق، بر انتظار سبز مردم بنگر و باز آی تا در پناه تو واو خورشید
عدل بر زندگی ببارد. اشارتی از گوشه چشمت ،حیرت دل ما را به آرامش پیوند می زند.
باز آی...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:1  توسط لیلا زارع
|
در یک روز سرد زمستانی ، کوهنوردی در حال حرکت بر فراز کوهی بلند بوده است.ناگاه سُر میخورد و به سمت پایین روانه میشود.طنابی که، کمک او برای حرکت بوده است را میگیرد
در آن هنگام فریاد میزند که خدایا کمکم کن.ندایی از آسمان بر میخیزد:بنده ی من اگر کمک میخواهی طناب را رها کن...0کوهنورد می اندیشد:اگر طناب را رها کنم خود نیز خواهم مرد. ترس جان کاری میکند که او طناب را محکم تر از قبل بگیرد.
فردای آن روز گروه تجسس جسد آن مرد را در حالی پیدا میکنند که تنها یک متر با زمین فاصله داشته است!!!!!!!
انسانی که در لحظات سخت به خدا پناه میبرد.خدا کمکش میکند.اما افسوس که انسان ها غافلند،قدر لحظاتشان را نمیدانند.و یک عمر برای آنچه از دست رفت حسرت میخورند.
گر چه کوهنورد عمری برای...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:0  توسط لیلا زارع
|
ماهی دچار آبی بی کران بود.آرزویش همه این بود که روزی به دریا برسد وهزار و یک گره آن
را باز کند و چه سخت است وقتی ماهی کوچک عاشق شود. عاشق دریای بزرگ. ماهی همیشه و همه جا دنبال این دریای گمشده و پنهان بود اما پیدایش نمی کرد.هر روز وهر شب می گشت ،اما به دریا نمی رسید
کجا بود این دریای مرموز و پنهان. که هر چه بیش ترمی گشت گم تر می شد و هر چه که میرفت دورتر.
ماهی مدام میگریست ،از دوری و از دلتنگی
همیشه با خود میگفت:اینجا سرزمین اشک هاست، اشک عاشقانی که پیش از من گریسته اند.چون هیچ وقت دریا را ندیده اند.و فکر میکرد شاید جایی دور از این قطره های شور حزن انگیز،دریا منتظر است. ماهی یک عمر گریست و در اشک های خود غرق شدو مرد.اما هیچ وقت نفهمید که دریا همان بود که عمری در آن غوطه میخورد.
قصه که به اینجا رسید،آدم گفت:ماهی در آب بود و نمیدانست،شاید آدمی هم با خداست و نمی داند. و شاید آن دوری که عمری از آن دم زدیم،تنها یک اشتباه باشد.آن وقت لبخند زد. خوشبختی از راه رسید و بهشت همان دم بر پا شد
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:0  توسط لیلا زارع
|